مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

209

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

چون شب ششصد و هفتاد و يكم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، ملك غريب ، كليجان و قورجان را فرمود كه مالهاى كافران از بهر خود جمع آوردند . و اما قليلى از لشگر كفار كه از تيغ كليجان و قورجان رسته بودند ، بسوى شيراز بگريختند و بكشتگان ، عزا بگرفتند . و ملك ورد شاه برادرى داشت كه سيران ساحرش ميگفتند و در آن زمان ، ساحرتر از او كس نبود . و لكن از برادر خود هميشه دور ميزيست و در قلعهء از قلعه‌هاى جزاير منزل داشت و در ميان او شيراز ، يك نيمه روز راه بود . گريختگان لشگر كه بشيراز رسيدند ، گريه‌كنان و موىكنان نزد سيران شدند . ساحر سيران بايشان گفت : از بهر چه گريانيد ؟ ايشان ماجرا بازگفتند و ربودن جنيان ، برادر او ورد شاه را بيان كردند . چون سيران اين سخن بشنيد ، آفتاب در چشم او تار شد و گفت : بدين خودم سوگند كه غريب را با مردان او بكشم و از ايشان جنبندهء در روى زمين نگذارم . پس از آن ، عزايم خواندن گرفت و ملك احمر را بخواست . ملك احمر حاضر آمد و به او گفت : بسوى اسبانبر مداين شو و غريب را در حالتى كه بر تخت نشسته باشد ، بازوان ببند . ملك احمر درحال ، فرمان‌پذير شد . با لشگر خود بسوى اسبانبر رفت . چون ملك غريب او را بديد ، تيغ يافث بن نوح را بركشيد و همچنان كليجان و قورجان قصد لشگر ملك احمر كردند . پانصد و سى تن از ايشان بكشتند و ملك احمر را زخمى منكر زدند . ملك احمر با قوم خود ، مجروح بگريختند و در قلعهء فواكه بسيران ساحر برسيدند و به او گفتند : اى حكيم زمان ، ملك غريب ، تيغى طلسم‌گشته دارد و دو تن از عفريتان كوه قاف با او است كه ملك مرعش ، ايشان را به دو داده . و در كوه قاف ، ملك ازرق و ملك برقان را او كشته و گروهى از جنيان هلاك كرده . چون سيران ساحر سخن ملك احمر بشنيد ، به او گفت : تو از پى كار خويشتن شو . پس از آن ، سيران عزايم بخواند و عفريتى را كه زعازع نام داشت ،